یکی از ده ها داستان پل چرخی واظهارات شخصی که صدراعظم سابق موسی شفیق را بدست خود به شهادت ر سانیده

یکی از ده ها داستان پل چرخی واظهارات شخصی که صدراعظم سابق موسی شفیق را بدست خود به شهادت ر سانیده



ارسالی سیدخلیل الله هاشمیان 12 نوامبر 2017
بقلم داکتر فضل احمد عبدیانی، یکی از زندانیان پل چرخی، فعلا ساکن کلفورنیای شمالی. این مقاله سالها قبل درشماره 112 مجلۀ آئینه افغانستان نشرشده بود وبخاطراهمیت سیاسی آن، تجدید چاپ میشود.
درین راپورتاژ مستند چیزهائی را میخوانیدکه قبلا نشنیده اید! یکی از ده ها داستان پل چرخی واظهارات شخصی که صدراعظم سابق موسی شفیق را بدست خود به شهادت ر سانیده
 
هموطنان محترم، من نویسندۀ خوب نیستم و نسبت به تکالیف جسمی شاید درنوشته ام اشتباهات نگارشی رخ داده باشدکه امید است معذرت مرابپذیرید. اما اینقدربشما اطمینان میدهم که آنچه درین مقاله میخوانید، همه مشاهدات و چشمدید شخص خودم بوده وهمه صحنه ها واشخاص وبیانات شانرا که در شفاخانۀ پلچرخی دیده وشنیده ام، عینا و بدون تصرف و مبالغه گزارش میدهم. عبدیانی:
من در سلول نمبر یک زندان در جملۀ یکتعداد زندانیان کوته قلفی بودم .ساعت تقریبا ده بجۀ شب بودکه احساس جان دردی، تب لرزه وگلون دردی کردم، اما حوصله نموده خوابیدم. حو الی یک بجۀ شب بیدارشدم، تب ولرزه وجان دردی من شدید ترشده میرفت وتوام با دلبدی واستفراغ بود- صدای نالش وجریان استفراغ آنقدربلندبودکه زندانیهای دوطرف اطاقم پهره دار وعسکرموظف رابعدازصداهای مکررطلب نموده وآنها با دیدن وضع خراب من، مرابشفاخانۀ محبس بردند. شفاخانه درمنزل دوم زندان دربلاک دوم قرارداشت. درآنجا دفعۀ اول بودکه چشمم بیک منقل برقی روشن خورد. چون خیلی خنک میخوردم ولر زه داشتم، خودرا نزدیک منقل برقی رساندم تاقدری گرم شوم. شخصیکه منقل به او تعلق داشت ازخواب بیدار شده،سرخودررابلند نمودوبمن نگاه کرد. باعرض معدرت اجازه خواستم که ازمنقل اوبرای گرم شدن استفاده کنم. موصوف با بی میلی اجازه داد.

باالاخره پرستارنوکریوال آمد وبعدازپرسش مختصر، چون دیدکه تب من بلند ولرزۀ شدید دارم، امرکردتامرادریکی از بستره های خالی بستری کنند، سپس چند پوری دوا وقدری آب داده گفت تا صبح صبرکنید تاداکترصاحب بیایدوشمارا معالجه کند- باوجودحالت تهوع ولرزۀ شدید،خودراجبراآرام گرفتم تادیگرمریضان را مزاحم نشوم- نزدیکهای صبح بود که خوابم برد.
 
وقتی چشم کشودم دیدم که مریض همسایۀ دست چپ ومریض مقابل چپرکت من مشغول نوشیدن شیرچای وخوردن روت وکلچه بودند(که البته ازطرف فامیل شان که بروزهای جمعه برای خبرگیری بمحبس می آمدند، آورده شده بود). من درینوقت چنان احساس گرسنگی میکردم که حتی ازگرسنگی هم میلرزیدم. بااشارۀ سربهردوی شان سلام دادم، آنهاهم به اشارۀ سرجواب دادند. منتظراین بودم که شاید بمن هم سَت وصلاح یک پیاله چای ویک لقمه نان رابکنند، اما آنهاصبحانۀ خودراخیلی با اشتیاق ومزه نوشجان میکردند وبمن هیچ اعتنایی نکردند. معهذا امیدواربودم که باساس خصلت مهمان نوازی افغانها و مشاهدۀ حالت خراب من، کدام پیاله چای بمن پیشکش نمایند، لیکن دیدم که صلۀ رحم وتوجهی بمن نکردند.آنگاه باخودگفتم که والله روحیۀ افغانهای ما خیلی فرق کرده وکسی به قصۀ شخص دیگری نیست. چون مرا بعد از نصف شب بشفاخانه آورده بودند، استحقاق غذایی من هنوز حواله نشده بود.
 
وقتی مریض طرف چپ من ازخوردن صبحانه ونوشیدن چای خلاص شد، روبمن گشتانده پرسید:اسمت چیست وازکجا هستی؟ خودرامعرفی کردم. بعداگفت قبل ازبندی شدن چه کاره بودی وبکجاکارمیکردی؟ گفتم یک داکتر طب هستم ودر شرکت هوایی آریانا کارمیکردم، یعنی طبیب عمله ومامورین شرکت بودم. متوجه شدم که مریض مقابل من، یعنی همان که صاحب منقل برقی بود، هی بطرف مریض طرف چپ اشاره میکند تا ازصحبت با من بپرهیزد، اما مریض مذکور به اشاره های او اعتنانکرده وبامن بگپ زدن ادامه داد. بعدا پرسید ازکجا هستی؟ گفتم از جلال آباد هستم. گفت ازکجای جلال آباد هستی؟ گفتم ازبهسود جلال آباد. گفت در بهسود سرمامور صاحب عبدالواحد خان را میشناسی ؟ گفتم بلی او مامای من است. بعداپرسید خانصاحب احمدجانخان رامیشناسی؟ گفتم بلی من برادراو هستم. اما از زیرچشم میدیدم که مریض طرف مقابل من پیهم دندان خایی میکند وباعصبانیت وترشرویی بازهم به اواشاره میکند که با من صحبت نکند. لیکن مریض طرف چپ درختم سوالات خود روبطرف مریض مقابل گشتانده وگفت: این شخص قابل اعتماد است،تشویش نکن او یک داکتر است. دیدم چملکی های پیشانی مریض طرف مقابل قدری هموارشده، آنگاه اونبزازمن پرسیدازکجا هستم وچه کاره بودم؟ به اوهم خودراتکرارمعرفی کردم – اوهم پرسیدکه دربهسود دوستش احمدجانخان رامیشناسم ؟ گفتم اوبرادرمن است – تعجب کردوبعدازیک مکث کوتاه گفت : من بخانۀ شما آمده بودم وخانصاحب ازما بسیارقدردانی ومهماان نوازی کرد ومارا چندشب درهمان باغ کلان که یک جوی کلان درآن جاری بود، نگهداشت. گفتم من خبردارم وشمارامی شناسم که با جناب عبدالرحمن خان پوپل سابق مدیرعمومی سیاسی وزارتخارجه وبعدا حاکم اعلی بدخشان، بخانۀ ما تشریف آورده بودید.
 
هموطنان گرامی، این شخص، یعنی مریض طرف مقابل من، جنت خان غروال رئیس سابق پشتنی تجارتی بانک بود، ومریض طرف چپ من دگرمن گل شالیخان بود- اگراشتباه نکرده باشم نام او(گل شاه لیخان) بوده باشد.آنها نسبت مریضی شان از بلاک چهارم جهت تداوی به این شفاخانه بستربودند. این جنابان با یکتعداد صاحب منصبان واشخاص و مامورین ملکی بعدازبقدرت رسیدن سردارمحمدداودخان بحیث رئیس جمهور، به اتهام دست داشتن درکودتای ضد دولت داودخان، بندی شده بودند...که شاغلی جنت خان غروال هم درآنجمله شامل بود، اما علت اینکه ازآنجمله یکتعداد بفرمان داودخان اعدام وعدۀ دیگر، بشمول جنت خان، درتوقیف ماندند، بمن معلوم نیست.
 
صبح همانروزدوسه نفرداکترها بادونفرپرستاربرای ویزت وتداوی مریضان داخل شفاخانه شدند.دربین داکتران شاغلی (پوی محمدخان)مومندنیزحضورداشت( اگرغلط نکر ده باشم ازخاندان حاجی حسن خان وحاجی یوسف خان مومند و ازسرشناسان وقدرتمندان کامه وبلکه همه اقوام مومندبودند). من اورا و او مرامیشناخت، اما اواصلا خودرا نفهماندکه گویا ما باهم می شناسیم،وحق هم داشت، زیراهرشخص درآنوقت تحت مراقبت ونظارت استخبارات وقت بود وهیچکس حق حرف زدن با بندی هارانداشت. بعد ازمعاینه بمن گقتند لوزه های گلونت خیلی انفکشن گرفته، آنگاه تداوی لازم تجویزکردند، البته ادویه انتی بیوتیک قوی نبود، بلکه چندتابلت سلفامیدتجویزکردند. فردای آنروزداکترموظف و با صلاحیت شفاخانه(میرغلام خان وزیری) آمد، وقتی مرادیدکه درزندان قراردارم، خیلی متعجب ومتحیرشد، سرخودراشور داده گفت:ایکاش عوض خودت من بندی میشدم. من وداکترصاحب میرغلام خان قبلا باهم میشناختیم، زیراهردوی ما درریاست پتالوژی تحت ریاست داکتر صاحب محمدعمرخان محبت یکجا کارمیکردیم وهم دوستان خیلی صمیمی بودیم. دوروزبعد دگروال گل شا لیخان و جناب جنت خان غروال رخصت شده به بلاک مربوطه بداخل زند ان برده شدند. من ازجناب غروال صاحب خواهش کردم اگر منقل برقی خودرا برایم بگذارند، زیرا این منقل را بصورت فوق ا العاده وبطور مراعات برای اواجازه داده بودند. دلیل آنهم این بود که یکی از اقارب غروال صاحب عضوبرجستۀ حزب دیموکراتیک خلق بود. همچنین از د اکتر صاحب میرغلام خان خواهش کردم اگراجازه بدهد به چپرکت غروال صاحب که نزدیک دروازه بودو هوای تازه داخل اطاق میشد،انتقال یابم واوخواهش مرا پذیرفت واجازه د اد. جناب داکترصاحب میرغلام خان ازپول خود همیشه برایم ادویۀ مورد ضرورت مرا ازبازار خریداری و در شفاخانه بمن میداد، زیرا ادویۀ خوب وموثر درشفاخانه محبس وجودند اشت، وهم مانع میشدند که ادویۀ خوب بمریضان داده شود.
 
دوروزبعد یک مریض بصورت عاجل آورده شد ودرچپرکت طرف راست من بستری گردید.شخص مذکورکدام تکلیف پیچش معده و روده داشته واز(سلفاگواندین) استفاده نموده بود که بمقابل آن حساسیت پیداکرده و همه وجودش را شدیدا پِـت فراگرفته بود. وقتی داکتر اورامعاینه نمود، بعداز تجویز ادویه ازاطاق خارج شد. بعدازخروج داکتر، مریض مذکوررو بمن گشتانده گفت: داکتر صاحب چطورهستی ؟ گفتم تو چه میدانی که من داکتر هستم؟ گفت من شما را می شناسم. من روی خودرا از اوبرگشتانده وگفتم خوب است که مرا میشناسی، اما من شمارا نمی شناسم، وبا او دیگر حرف نزدم- بعدازچند دقیقه باز صداکرد که چرا روی خودرا از من گشتاندی؟ گفتم برادر، من با شما سروکاری ندارم ونه شما را میشناسم. گفت داکتر صاحب من (جگرن خلیل) هستم. گفتم هرکه هستی، هستی، اما من شمارا نمی شناسم. باز صداکرد، داکتر صاحب خودرادرکوچۀ حسن چپ نزن، ماوشما درکارتۀ 4 همسایه بودیم.آنگاه کمی راحت شدم که اقلا اویک شخص شناسا است. این ترس و احتیاط را جناب غروال صاحب سفارش کرده بود؛ اومیگفت باهیچ شخص حرف نزنید وباکسی تماس نگیرید، زیرا اکثر اشخاص استخبارات درینجا بحیث مریض موظف میشوند تاراپورهرکس را به مقامات بدهند، وهم این مقوله را تکرارمیکرد که "دیوارها موش دارند و موشها گوش"، لذاباید بسیار محتاط باشید.
 
وقتی داکتران ازمعاینه وویزت مریضان خلاص وازشفاخانه خارج میشدند، مامریضان خیلی خوش میشدیم، زیراکه برای صحبت و گپ زدن دربین خودما وقت میسرمیشد و ازهرطرف و راجع بهر موضوع بین مریضان جر و بحث شروع میشد، اما البته بصدای آرام وبا احتیاط. جگرن خلیل خان بسیارسگرت میکشید، من بحیث یک انسان ویک افغان وهم منحیث یک طبیب دراثرتوصیه های متواتراوراازسگرت کشیدن منصرف ساختم. قراریکه میگفتند جگرن خلیل خان درکودتای داودخان شریک بود و داودخان اوراخیلی دوست داشت، وحتی خودرا پسرخواندۀ داودخان معرفی کرده بود (قرارپالیسی وسفارش حزب پرچم، هرکدام اینها خودراسرسپردۀ خاص داودخان معرفی میکرد وبه داخل خاندان هم نفوذ کرده بودند تامورد اعتماد رهبرقراربگیرند، از آنجمله حسن شرق که حتی اولادهای داودخان اورا کاکا خطاب میکردند، اما درحقیقت همۀ آنها مارآستین بودند). یکروزسیدعبدالله قوماندان عمومی محبس که فرعون وقت خودبود،برای معاینه به شفاخانه داخل شد وباعصبانیت وترش رویی طرف هرمریض میدید ومیگذشت، بدون آنکه از حال واحوال مریضان پرسان کند، ازشفاخانه خارج شد. دروقت خارج شدن جگرن خلیل اورا صداکردوعقبش دویدوگفت قوماندان صاحب " تا سره خبری لرم"؛ سیدعبدالله باعصبانیت وقهر دشنام داد وگفت: "زه وخت نلرم." وخارج شد. خلیل خان خجالت زده بجای خودبرگشت ویک حالت مایوسیت درچهره اش نمایان گشت. بعدازچند دقیقه سکوت گفت: "بازهم خدا داودخان راببخشد." من پرسیدم چطوراین حرف رامیزنی، زیرا قرارمعلوم شما بودید که برعلیه داودخان کودتا کردید وتمام فامیل اوراگلوله باران نمودید... جگرن خلیل خان دریک صحبت طولانی چیزهای زیادی گفت که از آنجمله آنچه در حافظۀ من باقی مانده ذیلا گزارش مییابد:
 
"" من بخاطری این حرف رازدم که بلی، وقتیکه میخواستیم پلان ازبین بردن داودخان راعملی کنیم، اوفهمید، اما یک نفرمارانکشت، ونه بندی ساخت. باالمقابل حسن شرق رابجاپان بحیث سفیر روان کرد- ضیاء گارد رابهندوستان بحیث اتاشه نظامی مقررکرد وفیض محمد وزیرداخله رااز وزارت داخله به وزار ت سرحدات تبدیل کرد، یعنی نفرهای مهم مارا از مرکز دورساخت ومتباقی راچوکیهای غیرفعال داد. حالانکه من سهم فعال درکودتای هفت ثورداشتم، من قوماندان توپچی قطعۀ مهتاب قلعه بودم، از آنجا توسط راکتهای خود محل قوماندۀ قوایمرکز را که دردارالامان موقعیت د اشت، آنرا هدف قرار داده ونگذاشتم که رفقای مارا تحت آتش خود قراربدهند. همچنان بعضی قطعات دیگر عسکری راکه از طرف آنها برای مااحساس خطر متصور بود و میدانستم که آنها به طرفداری داودخان موقف دارند، آنهارانیز تحت ضربات راکت و توپ قراردادم، که درهمین گیرودار یک طیاره سهوا بالای ما بم انداخت وتقریبا 13 نفر افراد من کشته وتعدادی هم زخمی شدند. چهار روز بعدازموفقیت حزب دیموکراتیک خلق و تشکیل حکومت جدید، بوزارت دفاع رفتم ودرآنجا تعداد کثیری از منصبداران ایستاده بودند، وقتی مرادیدند، همه به استقبالم آمدند ومرا بالای شانه های خودبلند کردند وشعار میدادند که زنده بادخلیل خان ... میگفتند اگر تونمیبودی ما موفق نمیشدیم، یعنی من آنقدر خدمت وفداکاری درموفقیت کودتا وحزب دیموکراتیک خلق کرده ام که موفقیت کودتا مدیون خدمات من است، ومن درین موفقیت خودرا شریک می دانم، اما حالا ببین که سیدعبدالله خان با من چطور رفتار کرد، وحال مرا ببین که درینجا بندی هستم...""
 
برای معلومات هموطنان محترم بعرض میرسانم که اگرچه اکثرموسفیدان ازین وقایع خبردارند، اماتکرارآن برای جوانان مفیدخواهد بودکه وقتی حفیظ الله امین قدرت رابدست گرفت وبحیث وزیرخارجه ووزیردفاع چوکی رااشغال نمود، بنحوی توطئه پرداخت وحزب پرچم ورفقای بلند پایۀ آن ازقبیل ببرک کارمل وامثالهم رابحیث سفلیر بخارج مقرروتقریبا از وطن تبعیدکرد- بعدا شروع بگرفتاری و کشتن یکتعدادپرچمیها نمود. ار آن سبب یکتعد ادپرچمیها ازوطن فرارو یکتعداد دیگر خودرا مخفی نمودند، امایکتعداد پرچمیها راگرفتاروبندی نمود که جگرن خلیل خان پرچمی نیز درآنجمله بود. اوهم میخواست فرارکند، اما دربین راه دستگیر وبه وزارت داخله توقیف گردید. ناگفته نماندکه جگرن خلیل خان یک شخص فعال و خیلی دلاوربود، اما دراثنای فرارو هم دروزارت داخله شدید لت وکوب شده بود که بعدا به محبس دهمزنگ و ازآنجا به محبس پل چرخی آورده شد. روزی از وی در بارۀ کودتای داودخان بمقابل محمدظاهر شاه سوالاتی کردم و او اطلاعات ومشاهدات خودرا بمن قصه کرد که آنچه بحافظۀ مانده از ینقراراست :
 
" مایکتعداد پرچمیها بسرگردگی ببرک کارمل به این دشت پلچرخی می آمدیم، آنجا یک درخت کلان بود که زیرسایۀ آن جلسه میگردیم، ووقتی گرسنه میشدیم درین دشت یکتعداد کوچیها خیمه داشتند، از آنها نان وماست میخریدیم و می خوردیم. درجلسات ما موضوعات مختلف مورد بحث قرارمیگرفت، اما برای ازبین بردن رژیم و خاندان سلطنتی وگرفتن قدرت فیصله شدکه باید این خاندان را توسط نفس خودآنها، تکرارمیکنم، یعنی توسط افراد خاندان خودشان ازبین ببریم وشخص داودخان را برای این منظورانتخاب کردیم، زیرا که داودخان خودش هم میخواست قدرت رابدست آورد،وچونکه او ازطرف سردارولی همیشه تحت تعقیب ومراقبت قرارد اشت، ودر بین این دو عموزاده نفرت ودشمنی ایجادا شده بود، و هردو برای بدست گرفتان قدرت در رقابت قرار داشتند، از طرف دیگر خودداودخان شخصی بود که میخواست درنظام دولتی و سلطنتی تغییرواردکرده ورژیم شاهی را اربین ببرد، و درعین زمان یک شخص بسیار وطندوست وترقی خواه بود، و برای چپه کردن رژیم سلطنتی درتلاش شباروزی قرار د اشت، بنابران ماهم زیرکانه وبا احتیاط با داودخان یکجا شده وطرح کودتا را ساختیم تاکه موفق شدیم، ودر آینده میخواستیم پلان جمال عبدالناصر مصر راپیاده کنیم...."
من پرسیدم پلان جمال عبدالناصر از چه قرار بود؟ او گفت: "جمال عبدالناصر وقتی با رفقای خود مشوره کرد تا رژیم سلطنتی ملک فاروق را از بین ببرد وخودشان قدرت رابدست بگیرند، بین خود فیصله کردندکه چون خودشان در آنوقت شهرت وشناسایی کافی بین مردم نداشتند و مورد تائید ملت نبودند، لذا جنرال نجیب راکه یک شخصیت شناخته شدۀ مصر وهم مورد تائیدملت بود، درمقام قیادت قرارداده،زیرچتراوکود تا کردند وجنرال نجیب رادرراس قراردادند، اما باقی امورات دولتی را درپشت پرده تیم همکاران جمال ناصراداره میکردو اینها نفرهای خودرادرنقاط و مقامات حساس مملکت مقرر نمودند، وبعدازیکسال فهمیدند که میتوانند خودشان مملکت را اداره کنند ومردم هم از اوشان حمایت وپشتیبانی خواهدکرد، همان بود که جنرال نجیب را برکنار ساخته و جمال عبدالناصر خودش امور دولت و مملکت را بدست گرفت. با ساس همین تجربه ماهم عین پلان را عملی میکردیم، چنانچه در راس داودخان بود واورا بنام رهبربه تمام مملکت معرفی کردیم، نطق اول داود خان را هم ببرک کارمل تهیه کرده بود، وحزب پرچم اکثراعضای خود را جهت آماده شدن برای ادارۀ آیندۀ مملکت بخارج فرستادو یکتعداد زیاد معلمین حزبی را بحیث ولسوال و والیها مقررکردتا درآینده از آنهاکارگرفته شود. بعدازمدت تقریبا دو سال خواستیم داود خان را از بین برده وخودما وحزب ما مستقیما قدرت رابدست بگیریم، که درین وقت داودخان فهمید وهمه برادران سرشناس حزبی ما را از چوکیهای فعال تبدیل کرد، مثلا حسن شرق را سفیر جاپان، ضیاء قوماند ان گاردرا اتاشۀ نظامی درهند و فیض محمد وزیر داخله را به وزارت سرحدات و بعضی دیگران را هم بجا های مختلف وغیر حساس مقرر کرد، اما یک نفر را نکشت ونه بندی ساخت، از آن سبب آنروز گفتم که باز هم داودخان را خدا ببخشد..."
درمدتی که درین شفاخانه بودم، در ایام مختلف شاغلی غلام علی آئین والی هرات، شاغلی وصیل وردک، شاغلی غلام حسن خان صافی، یکتعداد از مولوی ها و یکتعداد از صاحب منصبان وغیره داخل بستر میشدند، می آمدند و بعد از تداوی رخصت میشدند. در روز های اول وقتی جگرن خلیل خان بسترشد، به او زیاد صحبت وتوصیه مینمودم و او را تشویق به نماز خواندن کردم، دو روز نماز خواند و روز سوم ترک کرد، علت این بود که یک نفر صاحب منصب پرچمی بنام جگرن محمدآصف که از پغمان بود، جدیدآً داخل بستر شد. شخص مذکور از تنهایی و بندی بودن خو دبسیار شکایت داشت؛ آصف خان بعد از محبس توسط روسها و ببرک کارمل بحیث رئیس محاکمات وزارت دفاع مقرر شد که چوکی ورتبۀ آن دگرجنرالی بود (این همان چوکی وپوست بود که در وقت محمد ظاهر شاه دگر جنرال سعدالله خان صافی تگاوی درآن اجرای وظیفه می نمود. یک روز جگرن آصف خان بطور شکایت آمیز گفت که یک شعر است که میگوید: ""باز روز آمد به پایان، شام د لگیر است ومن"" و علاوه کرد که من در شام و شب نسبت به روز آرامتر میباشم و باخود میگویم که "" باز شام آمد به پایان، روز دلگیر است و من""– این دو نفر پرچمی، خلیل خان و آصف خان، هر دوی شان بوقت بیرون رفتن (برای رفع حاجت، وضو ونماز) با یک تعداد پرچمیهای دیگر به سرکردگی سرورمنگل (دو برادرهر دو پرچمی بودند، نمیدانم که سرور بود و یا کدام برادر دیگر شان) مخفیانه با هم دید و باز دید میکردند و از اوضاع بیرون محبس که بکدام ترتیبی برای شان میرسید، یکی دیگر را در جریان میگذاشتند؛ آنها همچنان خیلی امیدوار بودند که تکرار بر سر قدرت خواهند رسید- همان بود که آصف خان به خلیل خان توصیه کرد که بعد از آن نماز نخواند، زیرا اگر حزب خبرشود، نماز خوان را زیر سوال قرار خواهد داد، که همینطور هم شد، یعنی خلیل خان بعد از آن روز رو بقبله نیاورد ونماز راترک گفت.
 
در شفاخانه بین مریضان اکثر اوقات راجع به موضوعات روز، خصوصا جنایات حزب دیموکراتیک خلق، صحبت وبحث میشد ومریضان این کمونستها را وطنفروش میخواندند و آنها را میکوبیدند، اما این پرچمیها(خلیل و آصف) از حزب خود و کارنامه های آن دفاع میکردند. روزی دربین صحبتها و مناقشه ها وقتی نظر آقای غلام علی آئین را پرسیدند، او ماهرانه ومحافظه کارانه از فجایع کمونستها انتقاد نمیکرد و اکثرا به اصطلاح شانه خالی مینمود، شایع بود که کدام وعدۀ کوچک برایش داده شده بود، نمیدانم واقعیت ازچه قرار بود، اما بعداً شنیدیم که بعد از رخصت شدن از شفاخانه که لَنگِش وتکلیف پاداشت، با پاسپورت رسمی غرض معالجه بخارج اعزام گردید. اما برخلاف، شاغلی عبدالغفور وصیل وردک که فعلا هم شکر زنده و در ایالت کونکتیکت زندگی میکند، بسیار سخت و با جرات از کموئنستها انتقاد میکرد و چون قبلا یک مامورعالی رتبه درصدارت بود، ازهمه جنایات وخیانت های پرچمیها مستند وتاریخ وار یاد آورمیشد؛ شاغلی وصیل وردک همیشه از کار های خوب و وطندوستی مرحوم موسی شفیق یاد میکرد، او میگفت من با چندین صدراعظم کار کرده ام ، اما توانایی و فهم کاری که در موسی شفیق دیدم، درهیچ یکی دیگرندیده بودم و علاوه میکرد که موسی شفیق با همه مامورین از شفقت و محبت کار میگرفت و خودش نیز تا نصف های شب کارمیکرد، ازین سبب همه مامورین او را قلبا احترام نموده و دوست داشتند. آقای غلام حسن صافی همیشه برایما مریضها از قیام مسلمانها و مجاهدین مژده میداد ومیگفت عنقریب مجاهدین و ملت مسلمان و قهرمان افغان موفق شده وکمونستها را نابود خواهند کرد.
یکی از مریضان، یک جوان تازه به دوران رسیده که تقریبا 17 یا 18 سال عمرد اشت نیز درین شفاخانه بستر بود. این جوان ازپنجشیر ومربوط حزب اسلامی حکمتیار بود. اوقصه میکرد که سه برادر بزرگترش غالبا در وقت داودخان درجنگ های پنجشیرشهید شده و خودش هم بایک مکتوب که از طرف حکمتیار برای مجاهدین نوشته شده بود، توسط پولیس آنوقت دستگیر و بندی شده است. جگرن خلیل خان همیشه بطرف او با نگاه های قهر آمیز نظر می انداخت و بمن میگفت: "داکترصاحب این لعنتی های اخوانی که اینجا بندی هستند، ازطرف حزب شان کمک میشوند، همیشه برایشان پول نقد، لباس وغذای خوب آورده میشود، واین حزب اعضای بسیار خطرناک دارد، همۀ شان آدم کش ها میباشند...
 
در روزها ئیکه من درشفاخانه بودم، یکی از روزها واقعه ای رخ داد که ذکر آنر الازم میدانم: برای رفع حاجت بیرون برده شده بودیم وبرای نوبت گرفتن به بیت الخلاء در لین ایستاده میشدیم تا نوبت داخل شدن به درون بیت الخلاء میسر میشد. این بیت الخلاءها طوری ساخته شده بود که یک خندق یا چقوری طویل وعمیق کَنده شده و بالای آن اطاقهای خورد چوبی نصب شده بود که اشخاص داخل بیت الخلاء از ورای آن یکی دیگرخودرا میدیدند و واقعا بسیار شرم آوربود. دربین بیت الخلاء بالای من صدا شد: "داکتر جان، غم مرا بخور، مرا میکُشند..." دیدم طرف چپ من تورن جنرال صفرجان وکیل غرزی نورستانی، سابق رئیس کانال ننگرهار، قرار دارد. بعد از احوالپرسی گفت شنیده ام که داکتر محبس رفیق شما است، اگرسفارش مرابکنی که مرا برای معاینه وتداوی به شفاخانۀ علی آباد روان کنند، ممنون شما خواهم شد. چون باجناب شان قبلا آشنایی وشناسایی داشتم، گفتم بچشم رئیس صاحب، من کوشش خودرا میکنم . موضوع را به داکتر صاحب میر غلام خان گفتم، او گفت دو روز بعد برایت احوال میدهم. همان بود که دو روز بعد داکترصاحب بمن گفت اینکار ناممکن است و بمن اجازه ندادند. همان بود که چند روز بعد یکتعداد محبوسین نورستانی را بشمول دگر جنرال عیسی خان قوماندان قوای مرکز، صفرخان وکیل غرزی، برادرش وجمیل نورستانی وغیره را بردند و در پولیگون تیرباران کردند. خداوند متعال همه شهیدان را مغفرت وجنت نصیب فرماید.
 
یک روز صبح وقت که ما مریضان شفاخانه را حق اولیت داده وبرای رفع حاجت و وضو بیرون کشیده بودند، صدای خیلی مهیب وغرش طیاره هارا شنیدیم، بعدا از ارتفاع نچندان بلند چندین عدد طیاره را دیدیم که یکی پشت دیگر پرواز د اشتند. ازخلیل خان پرسیدم که خودت عضو این نظام وصاحب منصب هستی، شاید علت آنرا بدانی که این طیاره ها درین وقت چرا و چطور پرواز کرده اند؟ خلیل خان گفت که هیات رهبری واعضای بلنه پایۀ حزب با شوروی ها قرارداد بسته اند که باید سرحدات افغائستان را محافظت کنند، روسها هم قبول کردند واین سرحدات را(سرحدات سرخ) نام گذاشتندواین طیاره های گزمه هستند که سرحد ات را زیر کنترول میگیرند؛ اما نزد من این سخنان خلیل خان چند ان مقرون بحقیقت معلوم نشد. فردای آن روز در حین صحبتهای آرام و بدون مناقشه، بدون کدام دلیل و بدون آنکه بالای کدام موضوع مشخص صحبت شده باشد، جگرن خلیل خان روی خود را بطرف همه مریضان گشتانده، چیزهایی از ین قبیل گفت:
 
""برادرها، من یک آدم عا دی نیستم، من به این مملکت خدمت کرده ام، من دریک شب 13 نفر خاین راکشته ام..."" همه متوجه و متحیر شدیم که خلیل خان چه میگوید، و او چنین ادامه داد :"" همین محمدرحیم غلام بچۀ پنجشیری... را که با کلاشنکوف زدم، درخندق افتید و جان داد. امین الله نجیب رئیس شرکت هوایی آریانا و داماد حیدرخان رسولی وزیر دفاع را که با کلاشینکوف ضربه کردم، شانۀ راست اورا ازتنش جداساختم؛ بعدا موسی شفیق را ضربه کردم، به روی در خندق افتید و شتلک میزد، باالاخره جاغور آخری را سرش خالی کردم، وهمچنان جنرال عبدالقدیر خلیق وغیره را نابود ساختم. لذا شما مرا یک آدم عادی خیال نکنید، ومن اینرا به جرات میگویم ومی بینم و میدانم که اینجا چند سگ وسُگُر آنها موجود هستند، ولی من از کسی ترس ندارم...""
 
بعد از شنیدن این حرف ها و اظهارات از زبان و دهان خلیل خان، همه مریضان حاضر در اطاق مبهوت ومتحیرمانده، برای مدتی سکوت در اطاق حمکفرما شد. قبلا در زندان آوازه بود که موسی شفیق در یک تانک خالی آب که برای رفع ضرورت بندیها به زندان آورده میشدو بعد از تخلیه واپس از زندان خارج میگردید، فرار کرده و او زنده است وعنقریب با تعدادی ازمجاهدین یکجا شده و کمونستهارا تار و مارخواهد کرد. اما بعد از شنیدن سخنان قهرآمیز و احساساتی جگرن خلیل خان، آب سرد ناامیدی برامید های همه ریخت وهمه مایوس وشدیدا متاثرشدند.
 
یکی دو ساعت بعد که باز هم برای رفع ضرورت و وضو ونماز تحت نظارت سپاهیان به بیرون رفتن شروع کردیم، همان جوان رشید پنجشیری(اسمش را فراموش کرده ام) خود را نزدم رساند وآهسته گفت: شنیدی داکترصاحب که این پدرلعنت چه گفت؟ گفتم بلی شنیدم، خیلی خبر بد و مایوس کننده بود. او گفت، باش داکترصاحب، من قبر این بی ناموس را می کَنَم. بعد از آن، روز و شب در بین ما هیچنوع مباحثه و مناقشه صورت نگرفت، هرکدام ما خیلی افسرده ومتاثر بودیم- فردای آن وقتی ازبیرون بشفاخانه آمدیم وهر کسی بالای چپرکت خود قرار گرفت، دیدم وشنیدم که خلیل خان زیرلب خود به کسی دشنام میدهد و چیزهایی میگوید. من هیچ توجه نکردم، باالاخره خودش رو بطرف من گشتانده وگفت :"مرا یکتعداد مردم آزار دادند..." من تکرار روی خود را دور داده و چیزی نگفتم.
 
در دورۀ جمهوری داود خان یک تعداد زیاد اخوانیها بندی بودند وفکرمیکنم قبلا در بلاک چهارم زندان پلچرخی برای شان جای داده بودند، اما در ین روزها بنابر کدام سبب که بمن معلوم نبود آنهارابه بلاک دوم محبس نقل داده بودند. بوقت تفریح یا قضای حاجت یا بیرون رفتن در صحن زندان، با وجود یکه هیچکس حق گپ زدن رانداشت واگر کسی بشخص دیگر چیزی میگفت باید دهن خود را توسط شال یا دستمال پوشانده و به آهستگی حرف میزد، وبعداز چند سخن به یک دیگر رد میشدند، واگر کسی توسط عسکر نظاره چی دیده میشد، شدیدآ مجازات میگردید.
 
معهذا تعجب آور بود که بیانات واخبار در بین زندانیان بسرعت پخش میگردید. بطورمثال همان جوان اخوانی بکدام ترتیبی به رفقای خودگفته ورسانده بودکه خلیل خان جگرن درشفاخانه با ما بندی است و همچنان قصۀ کشتن موسی شفیق و جنرالان را برایشان رسانده بود. وقتی اخوانیها خلیل خان رادربیرون میدیدند، خودرانزدش رسانده صدامیکردند: اوه، اوه قوماندان صاحب خلیل خان شما هستید؟ اومیگفت، بلی من هستم. بعدامی شنید که فلان وبسمدانت...والله اگر ترازنده بمانیم- بعدا نفردیگرخودرا نزدخلیل خان رسانده صدا میکرد: خلیل خان شما هم بندی هستید؟ اوجواب میداد، بلی من هم مثل شما بندی هستم. بعدا شخص مذکوراز زیرکمپل برایش دشنام داده و اورا به مرگ تهدید میکرد. این وضع هرزور تکرارمیشد و اوقات خلیل خان بسیار تلخ شده بود.
بعدازآن خلیل خان شبانه هیچ نمیخوابید، تمام شب رابیدارنشسته وسگرت کشیدن را دوباره شروع کرد، بلکه خودرا به دردیوانگی زد وبا هیچکس حرف نمیزد وتمام وقت به چرت های خودغرق وهراس داشت که گویا کسی خواهد آمد واو را خواهد کشت. درینوقت جگرن آصفخان هم ازشفاخانه رخصت شده وبه بلاک اول به اطاق خودبداخل زندان انتقال یافته بود ودیگر کسی هم نبود که به خلیل خان تسلی ودلپرسی بدهد. سه روزبعد خلیل خان از شفاخانه رخصت شد- چند روز هیچ خبرش رانداشتم تااینکه من هم ازشفاخانه رخصت شده بیکی از اطاقهایی که تقریبا 80 بندی درآن جابجاشده بود، منتقل شدم. داکتر صاحب میرغلام خان نسبت هم مسلکی ودوستی وشفقت شخصی، مرا چندروزبیشتر بشفاخانه نگاه داشته بود- این شفاخانه نسبت به اطاقهای داخل زندان آرامتر وهم دارای چپرکت وبسترخواب وآزادی نسبی بود، انضباط وقیدگیری مانند داخل زندان درینجانبود. وقتی من به اطاق 80 نفری که اصلا اینجا برای کدام دستگاه ویا کدام پروژه ساخحته شده بود، انتقال یافتم، دیدم که خلیل خان هم درآن اطاق جای داشت ومثل سابق شبانه نمی خوابید، بلکه همه شب تا سحرنشسته بودو باکسی حرف نمیزد وپیهم سگرت دودمیکرد.
ناگفته نماندکه جگرن خلیل خان دراردو بنام(خلیل سگ باز) مشهوربود، اما من دلیل این نام یا لقب اورانمیدانم.همچنان خلیل خان درجمهوریت داودخان شهید، تقریبا دراوایل آن دوره، یک عضو برجستۀ محاکمۀ نظامی مجرمین بود- این محاکمۀ نظامی دردورۀ شهید محمدداودخان تحت ریاست دگرجنرال غلام فاروق خان سابق لوی درستیز اردوی ملی افغانستان، برای محاکمۀ یکتعداد صاحب منصبان واشخاصی تشکیل شده بود که در اوضاع و انظار آنوقت مجرمین پنداشته میشدند، وخلیل خان هم یک عضو مهم این هیات بود، که خصوصا درمحاکمۀ متهمین اخوانی حداکثرجزارا همین خلیل خان به محکمه پیشنهادمیکرد وتصویب میگرفت؛ از آن سبب همه اخوانیهای زندان پل چرخی با چهرۀ خلیل خان آشنا بودند وانتظار وقت وانتقام جویی را از خلیل خان میکشیدند.
هموطنان محترم، یک قسمت مشاهدات من ازدورۀ اقامت مختصرم درشفاخانۀ زندان پل چرخی، بقسم یک دَین ملی، درین مقاله خاتمه یافت. انشاء الله با اغتنام فرصت ودوام صحت شنیدگیها ومشاهادت دیگر خودرا درآینده تقدیم خواهم کرد.ازجملۀ بندی های د اخل شفاخانه که بیانات جگرن خلیل خان راشنیده بودند، هرگاه کسی زنده مانده واین مقاله را بخواند، امید است چیزهائیرا که شاید از حافظۀ من فراموش شده باشد، به آن بیافزایند.
والسلام. باعرض حرمت –داکتر فضل احمد عبدیانی- فعلا مهاجر درکلفورنیای شمالی.
 
یادداشت های تایپست:
(1) یگانه شخصیت محترمی که به اساس معلومات من تا حال الحمدلله حیات دارند، محترم والی صاحب وصیل وردک میباشند که یک کاپی این مقاله را برایشان ارسال وتقاضا میکنم یادداشت ها ومشاهدات خود را از دورۀ اقامت در شفاخانۀ پل چرخی بمن بفرستند، ومن آنرا عینا منتشرخواهم ساخت. البته خبردارم که علالت مزاج داشته و درین اواخر صحت شان خوب نبوده است.
(2) موضوع مهم دیگر دربیانات جگرن خلیل خان (که قرارمسموع فعلا حیات داشته ودرکشور ناروی زندگی میکند)، اینست که اوخودرا بحیث یک پرچمی شناخته شده،هکذا بحیث یک عضو مهم درکودتای محمدداودخان معرفی میکند، وهم میگوید که دردورۀ جمهوریت درکودتای دیگربرای برانداختن داودخان از قدرت شامل بوده وبعد از کشف آن ازکاربرطرف شده است. این ادعای محترم داکتر صاحب فضل احمدخان عبدیانی نیر کاملا مقرون بواقعیت میباشد که جگرن خلیل خان بفرمان محمدداودخان بحیث یک عضو محاکمۀ انقلابی مقررشده بود و رول بسیار عمده را درتعیین جزای متهمین بازی کرده است.
(3) اولیای مربوط به جمهوریت داودخان باید اینرا نیزبملت افغان بگویند که جگرن خلیل خان که درجملۀ کودتاچیان دورتبه ترفیع هم گرفته بود، چرا وبچه جرم برطرف گردید ؟ اگراوواقعا درکودتایی بضد نظام جمهوری شامل بود، چرا توقیف ومحاکمه نشد؟ خداکند کسانی ازافغانها بتوانند ازجگرن خلیل خان دراروپا دربارۀ کودتایی که برای برانداختن داودخان ترتیب شده وخلیل خان نیز جزۀ آن بوده یکمقدار معلومات حاصل و بحیث یک خدمت ملی منتشرسازد.
(4) به اساس اطلاعات منتشره، دراوایل کودتای کمونستی که خلقیها وپرچمیها هردو درشورای انقلابی شامل بودند، اولین وزیرداخلۀ رژیم کمونستی، نورمحمدمعروف به پنجوایی، باساس تصمیم وفرمان شورای انقلابی مکلف بود اعدام ها را درحضورخود تطبیق ونتیجه را بشورای انقلابی اطلاع بدهد- همین خلیل سگ بازیگانه صاحب منصب دارای صلاحیت اعدام، همراه با وزیرداخله، اعدام هارا تطبیق واجراء، وراپور تطبیقات به امضای هردویشان به شورای انقلابی سپرده میشد. خلیل سگباز یک رکن مهم حزب پرچم بود که حین فرار ازکابل گرفتار و به امرخلقیها درزندان پل چرخی توقیف گردید- اینکه خلقی ها چرا اورا نکشتند وچه وقت اززندان رها شد وچه وقت توانست به اروپا فرارکند، یا اینکه با پاسپورت رسمی رفته باشد، امید واریم هموطنان محترم معلومات خودرا در بارۀ این قاتل ظالم منتشرسازند.
(5) امیدواریم هموطنان محترم شنیدگیها ومعلومات خودرا در بارۀّ مشاهدات وهمه نکات راپورتاژ مستند محترم داکترعبدیانی، خودشان منتشرسازند ویا اینکه به ایمیل ذیل مخابره کنند، واین تایپست وعده میدهد که معلومات شانرا عینا منتشرسازد.
با عرض احترام - سیدخلیل الله هاشمیان
tags

ستاسې تبصرې

*


Top